کد یونیک: EP_8714
به نام خدا هوا کم کم داشت تاریک می¬شد. حوالی خیابان بیست و پنجم درست توی یک محله بالای شهر پر از خونه های لوکس و با کلاس در حالی که چمدان کوچکی دستم بود از تاکسی پیاده شدم آقای راننده که تقریبا میانسال بود چشم¬های درشت و بینی عقابی داشت و سبیل-هایش را به سمت بالا تاب داده بود. از آینه ماشین نگاهم کر
+ بیشتربه نام خدا
هوا کم کم داشت تاریک می¬شد. حوالی خیابان بیست و پنجم درست توی یک محله بالای شهر پر از خونه های لوکس و با کلاس در حالی که چمدان کوچکی دستم بود از تاکسی پیاده شدم آقای راننده که تقریبا میانسال بود چشم¬های درشت و بینی عقابی داشت و سبیل-هایش را به سمت بالا تاب داده بود.
از آینه ماشین نگاهم کرد سینه¬ای صاف کرد و گفت دخترم تا اونجا که میدونم تو این محل فقط همین یه خیابون بیست و پنجم نام داره چمدان را زمین گذاشتم کرایه را حساب کرده و راهی خانه اشرافی شدم که باید در آن از یک پیرزن پرستاری می¬کردم ...
بعد از فوت پدرومادرم برای خرج خواهر برادر کوچکم مجبور بودم از سالمندان نگه داری کنم و اون روز هم این کار رو که دوستم پیدا کرده بود پذیرفته و راهی آنجا شدم.
پالتوی جیر سفیدی به تن داشتم لاغر اندام بودم شال کلبه ای نازکی به سر کرده بودم و چتری موهایم بیرون بود همه چیز صورتم متناسب بود تقریبا ایرادی در خود نمی دیدم.
بالاخره بعد از جستجوی کوتاهی خانه پیرزن را پیدا کردم و زنگ آن را فشردم خانه بزرگی که بی شباهت به باغ نبود. در با جیغ بلندی باز شد و پیرمرد لاغر اندامی که کف سرش مو نداشت و کمی خمیده بود در آستانه آن ظاهر شد.
بعد از معرفی خودم همراه. پیرمرد باغبان داخل ساختمان شدم عمارت بزرگی که در دو طرف حیاط آن باغچه¬هایی با درخت¬های سربه فلک کشیده آلاچیق¬های تزیین شده با گلهای پیچک قرار داشت
همراه پیرمرد وارد پذیرایی شدم و با استقبال ليلا خانم خدمتکاری که لباسهای فرم ابی پوشیده و پوست گندم گون چشم¬های درشت و ابروهای باریک و هیکل تپلی داشت روبه رو شدم. لیلا مرا با مهربانی به اتاق تعویض لباس راهنمایی کرد.
| دسته بندی : | |
|---|---|
| کد کتاب : | EP_8714 |
| ناشر : |
انتشارات نظری
|
| مولف : | |
| فرمت کتاب : | |
| تعداد جلد : | 1 جلد |
| شابک : | 978-6-2233-5278-2 |
کتاب به سبد خرید افزوده شد!
امکان افزودن تعداد بیشتر به سبد خرید وجود ندارد!
دیدگاهی ثبت نشده است.